تبليغاتX
آرام لاو
روزی که رفت...

گفت...می رم...

نپرسیدم برای چی می ری...فقط رفتنشو نیگا کردم دیدم که ازم دور شد و رفت یه لحظه وایساد ...

برگشت...

نیگام کرد و داد زد...

اگه رفتم مراقب نصف من باشیا...

داد زدم...

من همینجا منتظرت وایسادم...نصف من و با خودت نبریا...

طاقت نیاورد...دوید اومد طرفم...دستمو گرفت...پیشونیمو بوسید...گفت...

نصف من تویی، نصف من تو...هر کی زودتر بره...اون یکی نصفه می مونه...ولی حق نداره نصف دیگه زندگی رو از بین ببره...چون حالا یه نصفٍ که باید برای یه کامل زندگی کنه...پس اگه رفتم...محکم...مثل همیشه...خندون...مثل همیشه...با صورت قشنگت...جای دو تا نصفه زندگی کن...

دستاشو گرفتم...گفتم...

نصف من...یا همیشه بمون یا رفیق نیمه راه نباش...یا بمون...یا با هم بریم...اولش اینجوری نبودیا...

گفت...

من همیشه با نصفه تو زندگی کردم...

دیگه نتونستم رو حرفش حرف بزنم...پریدم بغلش...شونه اشو بوس کردم و گفتم...

برو...برو...تا پشیمون نشدم...

ازم دور شد ولی دستم هنوز تو دستش بود...

دستشم ازم جدا شد...

رو به عقب می رفت...و می خندید...

همیشه می خندید...

ولی رفت...

دلم شور افتاد...

آخرین خنده اش نباشه...

آخرین نگاهش نباشه...

نصفه من نره برا همیشه...

یه نصفه...بی نصفه...کامل نیست...

ولی رفت...نصفه من رفت...مثل خیلی از نصفه های دیگه...

آرام شاد

نوشته شده توسط آرام شاد در جمعه 1387/03/24 ساعت 14:49 | لینک ثابت |

دین؟نه؟

دين ? نه ?

تو دين ? نه ? به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !

به قول يكي از نويسندگان : ? واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري ? و از تو من يك آري نشنيده ام .

كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم ? چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم بنابراين به ? قرآن تو ? نيازي ندارم !

تو با آن استخاره مي كني به جاي ? انتخاب ? و ? تصميم ? ، ? عمل ? و ? قضاوت ? و ? فهميدن ? و ? انديشيدن ? ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است ? با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو ? با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است ? قرآن تو ? ? كتاب هدايت ? است آن را ? مي خوانم ? تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !

پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد ? ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد ? رها كردم و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود !

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط آرام شاد در یکشنبه 1387/02/15 ساعت 13:8 | لینک ثابت |

just one!

Just one time in your life try to FEEL GOD!
Then
stop for a moment,
what are you seeing?
Is it new?
Is it different?
Can you believe it?!!!

 

 

نوشته شده توسط آرام شاد در یکشنبه 1387/02/01 ساعت 13:50 | لینک ثابت |

سلام بعد از مدتها

سلام

خیلی وقته نیستم نه؟ می دونم...نه سرم شلوغ نبود یادم رفته بود کیم؟ چیم؟ باید چی کار کنم؟...آدمه دیگه...یه دفعه فراموشی میگیره و میره پی کارش...نمیخوام بگم الانم برگشتم که بمونم نه...فقط دلم برای آرام لاو تنگ شده بود اومدم بهش یه سری بزنم فقط همین...سرم زدم. اومدم دیدم 8 تا نظر تایید نشده دارم...فکرشم نمیکردم اگه برگردم نظری داشته باشم ولی دیدم نه هنوز کسایی هستن که گَه گُداهی بیان و رد شن یه نیگاه به آرام لاو من بندازن. به هر حال ممنون از کسایی که برام نظر گذاشتن...


ویروس: یه چیز و میدونی رفیق...تو به نظر من توی دور و وریام تنها کسی هستی که چه به وبلاگت سر بزنیم چه نزنیم میای و یه نظری میزاری...در مورد من که اینجوری بوده شرمنده از اینکه نظر نمیزارم برات ولی هر وقت آف آپ شدن وبلاگ و دیدم رفتم و سر زدم. ممنون.

http://DataBus.persianblog.com


قصه گو: تو کجایی بَشر؟ چند باری زنگ زدم نبودی. یه شماره برات گذاشتم که باهام تماس بگیری ولی خب...ممنون از نظرت.

http://www.biadarya.mihanblog.com


آلبالو گیلاس: ممنون از نظرت ولی یه شرمندگی! نشد برم توی وبلاگت هر چی گرفتم نرفت ایشالله دفعه دیگه که آن شدم میبینم...فکر کنم یه چند صد سال دیگه باشه...بازم ممنون...در ضمن من تا حالا مطلب نا جالب از تو ندیدم.

http://www.ar-am.persianblog.com


آرمان: سلام مرسی از تعریفت یه شرمندگی هم برای شما دارم نشد برم توی وبلاگت ولی دفعه دیگه چشم میرم. وبلاگ شما هم پیوند شد. ممنون.

http://lovesecurity.blogfa.com


مینا و علی:شما چطوری؟ ما خوبیم. در مورد سوالتم...فکر کنم جوابتو دادم...نفهمیدی؟...یه بار دیگه از اول جوابت بخون...مرسی از اینکه یادمون بودی. ممنون. http://www.mahlogh.blogfa.com


سپهر:...آره سکوت...سکوت ندیدی تا حالا؟...وبلاگت عالی بود مخصوصا کلیپت. ممنون.

http://www.sepehr90.persianblog.com


خوش باشید

آرام شاد

 

 

 

نوشته شده توسط آرام شاد در پنجشنبه 1385/10/21 ساعت 16:30 | لینک ثابت |

سکوت
 
 
در بهار زندگي احساس پيري مي كنم ...  با همه آزادگي فكرِ اسيري مي كنم
 
گفتی:
باید کاری بکنم .
گفتم:
کاری بکن .
سکوت کردی.
و سکوت کردم.
و گفتم آغاز کن ٬ صبر نکن . نایست ٬ برو ...
و ایستادم و صبر کردم و ماندم و ... مُردم .
نوشته شده توسط آرام شاد در سه شنبه 1385/06/28 ساعت 17:55 | لینک ثابت |